زندگي نامه امام رضا عليه السلام

علي بن موسي الرضا عليه السلام، يازدهم ذي القعده سال 148ه. در مدينه و در خانه امام موسي بن جعفر، پدر بزرگوارش شان به دنيا آمد.
اسم مادرشان«نجمه» بود. نجمه مادر امام رضا عليه السلام بانوي بزرگوار بود و
در پرهيزگاري و ايمان از بهترين بانوان بود.همه امامان معصوم از نسل
پدراني شايسته و مادراني پاك و پرهيزگار بودند.
وقتي كه امام كاظم عليه السلام در زندان هارون الرشيد به شهادت رسيد، امام
رضا عليه السلام 35 سال سن داشتند و از آن روز امامت و پيشوايي مسلمانان را
بر عهده گرفت.
امام رضا عليه السلام همانند امامامن ديگر به فرمان خداوند و به دستور پيامبر صلي الله عليه و آل وسلم به امامت رسيدند.
رسول خدا (ص) فرمود:"جانشينان بعد از من دوازده نفر هستند" و نام آن ها را بيان فرمود.
اخلاق نيكوي امام رضا عليه السلام:
امامان ما، در ميان مردم زندگي مي كردند و آن ها با رفتار خوب به همه درس زندگي، پاكي و دوستي مي دادند.
ايمه اطهار عليه السلام همواره سرمشق ديگران بودند و با اين كه امامت و
رهبري مردم را به هده داشتند و برگزيده خدا و حجت او بر روي زمين بودند،
باز هم خودشان را از مردم جدا نمي دانستند؛ آن ها مثل اشخاص خودخواه و
زورگو چيزي را براي خودشان نمي خواستند؛ مردم را به بردگي نمي گرفتند وكسي
را پست و بي ارزش نمي كردند.
شخصي مي گويد:« هيچ وقت نديدم امام رضا عليه السلام حرف كسي را قطع كند.
اگر نمي توانست احتياج نيازمندي را برآورده كند؛ او را دست خالي بر نمي
گرداند، در حضور ديگران پايش را دراز نمي كرد، هيچ وقت نديدم به غلام و
خدمت كار توهين كند، باصداي بلند نمي خنديدند؛ هميشه تبسم بر لب داشتند،
وقتي سفره پهن مي شد، همه، حتي كارگر خانه را صدا مي زند و با آن ها غذا مي
خورد، كم مي خوابيد و شب ها تا صبح عبادت مي كرد، در هر ماه، سه روز روزه
مي گرفت، در تاريكي شب پنهاني صدقه مي داد، در تابستان فرش خانه اش يك حصير
و در زمستان گليم كهنه اي بود، در خانه لباس خشن و زبر مي پوشيد؛ اما،
وقتي در مجلسي شركت مي كرد، ظاهري آراسته و مرتب داشتند.»
احترام بسيار براي مهمان:
شبي امام رضا عليه السلام مهمان داشتند با آن ها مشغول
صحبت بودند كه چراغ خراب شد. يكي از مهمانان دستش را جلو برد تا آن را درست
كند، امام اجازه نداد و فرمود:« ما از گروهي هستيم كه مهمانان خود را به
كار نمي گيريم». بعد خود حضرت چراغ را درست كرد.
تواضع امام رضا عليه السلام:
امام در حمام بود شخصي كه حضرت را نمي شناخت از ايشان تقاضا كرد تا او را
كيسه بكشد؛ امام قبول كرد و مشغول كيسه كشيدن او شد. وقتي ديگران امام را
به او معرفي كردند، آن شخص خيلي خجالت كشيد و عذرخواهي كرد.امام فرمود:"
چيزي نشده است" و به كيسه كشيدن ادامه داد.
محترم شمردن خدمت كاران:
"ياسر" يكي از خدمت كاران امام بود او مي گويد: امام رضا عليه السلام به من
فرموده بود:« اگر شما را براي كاري صدا زدم و در آن موقع مشغول غذا خوردن
بوديد از جايتان بلند نشويد تا غذايتان تمام شود».
براي همين بارها اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي زد؛ در جواب به ايشان
مي گفتند خدمت كاران در حال خوردن غذا خوردن هستند. بعد امام مي فرمود:"
بگذاريد غذايشان تمام شود".
غريب نوازي:
مرد غريبي به خدمت امام رضا عليه السلام رسيد، سلام كرد و
گفت:" من يكي از دوستاران و خاندان شما هستم، از سفر حج بر مي گردم، پولي
براي خرج سفر داشتم تمام شد، اگر ممكن است مبلغي به من بدهيد تا به وطنم بر
گردم، در آن جا به همان مبلغ صدقه مي دهم، چون در شهر فقير نيستم و در سفر
محتاج شدم".
دويست دينار آوردو از بالاي در همان اتاق دستش را دراز كرد و فرمود:"اين خرج سفر را بگير، لازم نيست اين پول را صدقه بدهي".
مرد غريب پول را گرفت و رفت. وقتي امام از اتاق بيرون آمد از ايشان
پرسيدند:" چرا كاري كرديد كه آن شخص در هنگام گرفتن پول شما را نبيند؟"
امام فرمود:" براي اين كه نمي خواستم خجالت بكشد".
امامان معصوم و بزرگوار، پيروان خود را فقط با محبت راهنمايي نمي كردند؛
بلكه به رفتار و عمل هم توجه داشتند. اشتباهات را تذكر مي دادند تا آن ها
از بيراهه به راه راست بياورند و هم به نسل هاي آينده درس زندگي بياموزند.
رمز سربلندي:
يكي از ياران بنام احمد بن محمد مي گويد:"من همراه چند
نفر ديگر به خدمت امام رسيديم و در موقع برگشتن، آن حضرت به من فرمودند:"
تو بنشين" وقتي همراهانم رفتند و من ماندم چند سوال داشتم. ايشان جوابم را
دادند تا پاسي از شب گذشت، مي خواستم خداحافظي كنم فرمود:« امشب را همين جا
بمان» آن گاه رختخواب را به من نشان دادند و خود به اتاق شان رفتند. خيلي
خوشحال بودم و به سجده افتادم و خدا را شكر كردم كه خدا محبت امام را نصيبم
كرده است و از ميان ما، امام فقط به من اجازه ماندن داد.
اما در همين وقت ديدم امام برگشت و دست مرا گرفتند و فشار دادند و
فرمودند:« اي احمد، اميرالمومنين عليه السلام به عيادت شخصي رفته بودند،
موقع برگشتن به او فرمودند: عيادت من باعث شد كه خودت را از ديگران بالاتر
بداني؛ پرهيزگار باش تا خداوند به تو بزرگي و سربلندي ببخشد».
در حقيقت امام مي خواستند با اين گفتار به من هشدار دهند كه مغرور نشوم.
حيله مامون:
در ميان خليفه هاي عباسي مامون از همه حيله گر و داناتر
بود، او سواد داشت؛ از دين و علوم مختلف نيز چيزهايي مي دانست، دانشمندان
را دعوت مي كرد؛ به آن ها احترام مي گذاشت، با اهل علم و دانش گفتگو مي
كرد. مامون در ظاهر مي خواست روي جنايت هاي پدرش هارون و كارهاي زشت خودش
سرپوش بگذارد؛ بنابراين كارهايي مي كرد كه مردم فكر كنند كه به اصلاح امور
مسلمان ها وپيشرفت سرزمين هاي اسلامي اهميت مي دهد.
او بعد از كشتن برادرش امين، قدرت را به دست گرفت و در آن موقع مردم از او
ناراضي بودند، شيعيان هم به شدت با وي مخالفت مي كردند؛ مامون به فكر افتاد
و تصميم گرفت كه امام رضا عليه السلام را به عنوان وليعهد انتخاب كند تا
دل مردم آرام شود و مردم از مخالف با او دست بردارند.
عده اي از عباسيان مامون را سرزنش كردند كه چرا علي بن موسي الرضا(ع) را
وليعهد كردي؛ او در جواب گفت:" پسر موسي بن حغفر از چشم ما دور بود، او
مردم را به سوي خودش دعوت مي كرد، ما او را به وليعهد انتخاب كرديمم تا
مردم را به سوي ما دعوت كند.دوستان او بدانند خلافت مخصوص ماست. درحقيقت
ترسيدم اگر او را به حال خود بگذارم، آشوب بزرگي برپا شود و نتوانم جلو آن
را بگيرم".
امامت شرط توحيد:
وقتي امام رضا عليه السلام وارد نيشابور شدند، جمعيت
بسيار زيادي به استقبال آن حضرت آمدند. آن ها به امام نگاه مي كردند و اشك
مي ريختند.
نمايندگان و بزرگان به امام گفتند:" حديثي را براي مان بگوييد" امام
فرمودند: پدرم امام موسي بن جعفر(ع)، بنده شايسته خدا به من گفت كه پدرش
امام جعفر صادق(ع)، از پدرش امام محمد باقراز پدرش امام زين العابدين(ع)،
از پدرش امام حسين(ع)، از پدرش امام علي(ع) نقل كرد كه فرمود از رسول خدا
كه پيامبر فرمود: فرشته خدا، جبرييل گفت خداي بزرگ فرموده است:« كلمه لا
اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي؛ كلمه لا اله الا الله قلعه
من است، هركس در اين قلعه وارد شود، از عذاب من در امان خواهد ماند».
آن گاه امام لحظه اي ساكت ماند و سپس فرمود:"بشروطها و انا من شروطها" يعني
ايمان به خدا كه باعث نجات از عذاب خدا مي شود، چند شرط دارد و يكي از آن
شرط ها من هستم.
امام رضا عليه السلام به مردم ياد داد كه امامت شرط توحيد است. وقتي امام
اين حديث را فرمود، جمعيت فراواني كه اطراف ايشان جمع شده بودند، از شوق
ديدار آن بزرگوار بلند گريه مي كردند و فرياد مي زدند كه تا ظهر آن روز
امام نتوانست حديث بگويد.
رهبران مردم در بين آن ها فرياد مي زدند: اي مردم گوش كنيد، پيامبر را به خاطر فرزندش آزار ندهيد، ساكت باشيد.
امام رضا عليه السلام در ميان آن همه شور و شوق بي حد، چند حديث ديگر براي
مردم گفتند؛ در حالي كه بيست و چهار هزار قلم دان براي نوشتن سخنان امام،
آماده شذه بودند.
شهادت:
هر روزي كه مي گذشت مردم علاقه و اترام بيشتري به امام رضا عليه السلام نشان مي دادند، مامون، حضرت را خطر بزرگي براي خودش مي ديد.
از طرف عباسيان نيز او را سرزنش مي كردند چرا امام رضا (ع) را وليعهد
انتخاب كردي. مامون تصميم گرفت امام را به قتل برساند تا اين كار عباسيان
را ساكت كند.
سرانجام مامون در يك مهماني، امام را به انگور مسموم كرد و به شهادت
رسانيد. شهادت حضرت در روز جمعه آخر ماه صفر اتفاق افتاد. در آن هنگام امام
55 سال سن داشت، مامون كوشش مي كرد طرفداران امام رضا از شهادت آن حضرت
باخبر نشوند.
او مي خواست با فريب دادن مردم جنايت خود را پنهان كند، اما حقيقت هيچ وقت
پنهان نماند و مردم از ماجرا باخبر شدند و پيكر پاك امام شان را به خاك
سپردند.

تهيه و تنطيم:اسدالله صفري

برگرفته از كتاب: زندگاني چهارده معصوم عليه السلام
نويسنده: فاطمه غديري


به نام خداوند مهربان